تبليغاتX
پر از هیچی!!!!

خونمون خاليه بيتو . رفتي تو واسه هميشه

رفتيو نبودن تو . هنوز باورم نميشه

         اين اتاق ساده كم بود . جاي تو قلب بهشته

         پر زد از زمين خاكي . يه فرشته يه فرشته

                   من چه خوش بختم كه سالها روزگاري باتو داشتم

                   يادمه كه با چه شوقي سر رو شونهات ميذاشتم

                                 كاش ميشد بازم ببوسم اون دو دست مهربونت

                                 اسممو يه بار ديگه . ميشنيدم از زبونت

                                             اشكامو تو پاك ميكردي كاش براي بار آخر

                                             من صدات ميزدمو باز . تو ميگفتي : جان مادر...

                                                         كاش ميشد حتي يه لحظه من كنار تو بشينم

                                                         اگه تو بودي ميگفتي : نذار اشكاتو ببينم

                                                                    اي خداي مهربونم واسه تو رسيده مهمون

                                                                  هرگز از دلم نميره . گرچه هست از ديده پنهون

                                                            توي قلب من ميمونه تا ابد ياد يه لبخند

                                                            نازنينم رو از اين پس ميسپرم به تو،خداوند

                                              اون عزيزي كه تو دنيا يار من بود، ياورم بود

                  نازنينم ، نازنينم ، اون فرشته ماردم بود...

********************************

زندگی دیگه واسم بی معنی شده

خیلی سخته مگه نه؟ تورو خدا . سخت نیست؟

شما بگید ب خدا چی بگم؟ آره . حقیقت داره

مامانمو ازم گرفت...

خداییش نامردی کرد . مگه نمیبینه یکی از بنده هاش داره از تنهایی میمیره آخه این چه رسمشه خدایا

این بدترین خبر عمرم بود . من تا قبل این اتفاق فقط یه بار بهشت رضا رفته بودم ...

آره.سروش هم بی مامان شدو زندگیش از هم پاشید

واسه یه ندونم کاری

واسه یه مسافرت الکی اونم ساعت ۳ نصف شب . تو جاده ی مشهد - گرگان

رفت ک بره جنگل گلستان شبو اونجا بخوابن .. سر از باغ های بهشت در آوردو تا قیامت اوجا میتونه استراحت کنه

هنوز ب قوچان نرسیدن چپ شد ... راننده ک بابام بوده حتی دستش زخم نشده اما مامانم ...

خدایا ... من ک دیگه امیدی ب هیچکس ندارم

همیشه از شنیدن این جمله خندم میگرفتو با خودم میگفتم چقدر جمله ی جوادو مسخره ایه

اما تو همین ۳ هفته فهمیدم واقعا درسته

(( رفیق بی کلک . مادر ))

۱۹ . ۰۵ . ۱۳۸۹

تلخ ترین روز دنیاست برای من

همگی باهم برای آرامش روح نزدیکترین . بهترین . عزیز ترین . زیباترین . مهربان ترین فرشته برای قلب زخمیو تنهای من از ته دلتون صلوات بفستید ((  اللهم صل علی محمد و آل محمد ))

مادر . مقدس ترین کلمه تو کل دنیاست

 بی همگان به سر شود

بی تو بسر نمیشود

دوستت دارم . مادر . میدونم صدامو میشنوی . دوستت دارم مادر

+ نوشته شده در  Sat 28 Aug 2010ساعت 17:56  توسط دستام  | 

پدر داشت روزنامه می خواند پسر گفت پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن. پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد ... گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم، وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

یا من اسمه دواء و ذکره شفا

 

برای سلامتی روح فرشته ی من این دعا هارو هرچندتا ک تونستید بخونید تا روحش آروم شه

ممنونم

+ نوشته شده در  Tue 24 Aug 2010ساعت 22:50  توسط دستام  | 

هر انسان دو قلب دارد !

قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حضورش بی خبر.


قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد


همان كه گاهی می شكند


گاهی مي گیرد و گاهی می سوزد


گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه


و گاهی هم از دست می رود


با این دل است كه عاشق می شویم


با این دل است كه دعا می كنیم


با همین دل است كه نفرین می كنیم


و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم


اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.


این قلب اما در سینه جا نمی شود


و به جای اینكه بتپد..می وزد و می بارد و می گردد و می تابد


این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد


سیاه و سنگ هم نمی شود


از دست هم نمی رود


زلال است و جاری


مثل رود و نسیم


و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند


بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد


این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند


وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد


وقتی تو می رنجی او می بخشد


این قلب كار خودش را می كند


نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت


نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند


به خاطر قلب دیگرشان


به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند
+ نوشته شده در  Mon 9 Aug 2010ساعت 11:51  توسط دستام  | 

درِ خونم چرا بازه؟ چرا اين خونه دلگيره؟

دارم يخ ميكنم انگار ، داره خون از تنم ميره

دارم دلواپست ميشم ، اگه هستي بگو هستم

كجا رفتي بدون من ، كه ميلرزه همش دستم؟

بهم ريختس چرا خونه؟ دلت عزم سفر داره؟

هوا تاريك شد برگرد ، آره برگرد خطر داره...

نگه داري ازت واسم ، به زير سقف اين خونه

مثل كبريتِ تو باد و ، مثل شمعِ تو بارونه

اينم از آخرين كبريت ، كشيدم تو مسير باد

يا بر ميگردي يا ميري ، الا الله هرچه باد ا باد

 

توي اين خونه ميپيچيد،هميشه بوي عطر تو

بازم باختم تو اين بازي ، بازم يكي به نفع تو

شايد يك روزي اين حرفام ، منو يادِ تو بندازه

بفهمي عاشقت بودم ، بدون حدّ و اندازه

 

تو كه رفتي و باروني ، ولي قلبم پر از درده

آخه كي مثل من دورت ، مثل پروانه ميگرده؟

اصلا چي شد به اين زودي شدم دلداده و ولگرد؟

كي دستاشو گرفت اينبار كه دستاي منو ول كرد؟

چي كار كردي كه بعد از تو ، تموم خونه داغونه

نه انصافا چيكار كردي ، كه از دنيا دلم خونه؟

فضاي خونمون بيتو مثل انبار اندوهه

چيكار كردي كه بعد از و ،تموم خونه بيروحه؟

شبا فكرو خيال تو چرا خوابم نميگيره؟

نه تنها لحظه هام حتي تموم خونه دلگيره

 

نميخوام ديگه برگردي ، تو كه تنها نميموني

ولم كردي به جرمي كه ، خودت حتي نميدوني

منم ميرم از اين خونه ، خداحافظ درو ديوار

خدا حافظ شكست من ، به ياد اولين ديدار

م.خراطها

+ نوشته شده در  Wed 10 Mar 2010ساعت 13:58  توسط دستام  | 

کشاورز چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده میکرد .

یک روز اسب کشاورزبه سمت تپه ها فرار کرد . همسایه ها در خانه او جمع شدند و به خاطر بدشانسیش با او به همدردی پرداختند.

کشاورز به آنها گفت((شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی ، فقط خدا میداند))
یک هفته بعد اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها برگشت . این بار مردم دهکده به او بابت خو ش شانسیش تبریک گفتند ، کشاورز گفت((شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بد شانسی ، فقط خدا میداند))
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود ، از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست . این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند ، گفتند : :چه آدم بد شانسی هستی!
کشاورز باز جواب داد((شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی ، فقط خدا میداند))
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند ، به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود . این بار مردم با خود گفتند :
((شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بد شانسی ، فقط خدا میداند!!!))
+ نوشته شده در  Thu 25 Feb 2010ساعت 20:22  توسط دستام  | 

روزی روزگاری سربازی پس از  پایان جنگ با ویتنام میخواست به خانه خود بازگردد . سرباز قبل از اینکه به خانه برسد ، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم ، ولی خواهشی دارم . رفیقی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم.

پدر و مادر او در پاسخ گفتند : ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.

پسر ادامه داد : ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید ، از در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند .

پدرش گفت : پسر عزیزم ، متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک میکنیم که او تا جایی برای زندگی در شهر پیدا کند .

پسر گفت : نه ، من میخواهم که او در منزل ما زندگی کند .

آنها در جواب گفتند : نه ،فردی با این شرایط موجب درد سر ما خواهد بود . ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمیدهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند . بهتر است به خانه بازگردی و اورا فراموش کنی.

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع دادند که فرزندشان در سانحه سقوط از ساختمان باند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد ، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد .

پسر آنها یک دست و پا نداشت!...

+ نوشته شده در  Wed 30 Dec 2009ساعت 13:37  توسط دستام  | 

نخواستم با من بسازی.نخواستم هیچی نگی

             نخواستم درد دلت رو.دیگه با هیچکی نگی

                           آخه عشق اجباری نیست.تو زندون من نمون

                                          حالا که فکر رفتنی.دیگه از موندن نخون

                                                     تا دیدم میخوای بری.دلم راتو سد نکرد

                                                                برو فردا مال تو.دیگه اینجا برنگرد

                                                    بدون من.بعد من,دلتو هرجا جا نذار

                                          غم با من بودنو.تو ممبعد یادت نیار

                     اگه شونت تکیه گاهه. چرا من تنها شدم

         چرا هر لحظه همیشه.منم تنها با خودم

یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم

            چقدر قصه ام خنده داره.چقدر بیکاره دلم

                       تا دیدم میخوای بری.دلم راتو سد نکرد

                                  برو فردا مال تو.دیگه اینجا برنگرد

                                              بدون من.بعد من,دلتو هرجا جا نذار

                                                            غم با من بودنو.تو ممبعد یادت نیار

                  محسن یگانه

+ نوشته شده در  Thu 3 Dec 2009ساعت 15:51  توسط دستام  | 

کجایی که ببینی من هنوزم

دارم تو حسرت چشات میسوزم

روز و شب دنبال یه راه چاره ام

که بازم پامو تو قلبت بذارم

همش کلافمو تو فکر اینم

که هرجوری شده تورو ببینم

ببینم که بهت بگم ببخشید

دلم حرف تورو هیچوقت نفهمید

یه وقتایی میام کنار خونه

همون وقتایی که دارم بهونه

یه چند وقته بهونتو میگیرم

دلم خرابه و دارم میمیرم

غریبه ها نتونستن بفهمن

یه ذره از دل و  از حرفای من

پشیمونی مثل غصه میمونه

تموم خنده هاتو میسوزونه

پشیمونم پشیمونم پشیمون

پشیمونم برات مغرور بودم

تو بودیو ولی با تو نبودم

تو بودیو من از تو دور بودم

پشیمونم پشیمونم پشیمون

پشیمونم برات مغرور بودم

تو بودیو ولی با تو نبودم

تو بودیو من از تو دور بودم

کسی جاتو نمیتونه بگیره

برای گفتن این حرفا دیره

میدونم که دیگه دوستم نداری

ولی تو توی قلبم موندگاری

میدونم دیره و دیگه تمومه

ولی چیکار کنم که ارزومه

دوباره تو بشی چراغ خونم

منم پیشت باشم دردت به جونم

میدونم دیره و دیگه تمومه

ولی چیکار کنم که ارزومه

یه وقتایی میام کنار خونه

همون وقتایی که دارم بهونه

یه چند وقته بهونتو میگیرم

دلم خرابه و دارم میمیرم

 پشیمونم پشیمونم پشیمون

پشیمونم برات مغرور بودم

تو بودیو ولی با تو نبودم

تو بودیو من از تو دور بودم

                                                                                               مهدی مقدم

+ نوشته شده در  Thu 5 Nov 2009ساعت 14:10  توسط دستام  | 

شبی غمگين , شبی بارانی و  سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت ديدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهايي عزيز است

ببين با دوري اش با من چه ها کرد

تمام هستي ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

******

نشستم يه گوشه يه اتاق تاريك تنها

شدم خيره به در با كوله باري ز غم ها

يه نگاه ميكنم به در يه نگاه به تلفن

يه حس بهم ميگه خاطرات مچاله كن

چه طور فراموشت كنم تويي نفس برام

نذاشت توي دنيا واسم هيچ كس مرام

يه حس بهم ميگه كه عمر من شده تلف

يه حس ميگه كه فقط تو بودي هدف

جون من بسته به جونت نفسم به نفست

نه نزار بميرم انتظار ديگه بسه

سكوتو بشكن يه بار پا بزار رو غرورت

اين دل عاشق هر روز منتظر غروبه

تا اون روز كه بياي ميدوزم چشم به در

بياي و ببيني منتظرم با چشم تر

چه قدر برات زدم خودمو به آتيش و برف

به ساز يخ زدن و سوختن قاطي شد رفت

حالا ديگه دلم شده برات يه ذره

نميدونم كي بود چه حرفايي كه زد بِت

فكرت نميره از ذهنم بيرون يه لحظه

ياد نگاهت ميفتم دستام ميلرزه

ياد روز خاكستري سرد رفتنت

ديگه قَت كردم اميدو از همه

ديگه بسمه پس نزن دستمو

ديگه از غمت هستم من خسته چون

صحبت يكي دو روز نيست صحبت انتظار من

سه سال و چهار ماه و دو روزه كه به انتظارتم

******

خواب ديدم از تو دور شدم،واي كه عجب خواب بدي

گفتم بيا با هم بريم، گفتي كه راهو بلدي

 

هر چي صدات كردم نرو، اما به جايي نرسيد

يكي يه جا فرياد ميزد، ديوونه از قفس پريد

 

صبح كه رسيد بيدار شدم، ديدم يه نامه روي در

نوشته بودي كه سلام، مدتيو ميرم سفر

 

بقضي نشست توي گلوم، خوابم يا اين حقيقته؟

بازم صدات كردم ولي، ديدم سكوت جوابته

 

گفتم كه شايد اين سفر، تموم ميشه همين روزا

دوباره باز ميبينمش، چه خوش خيال بودم خدا

 

ساعت و لحظه هام گذشت، چشمام به كوچه خيره بود

من منتظر بودم بياد، خيلي دلم تنگ شده بود

 

روزا مثل ديوونه ها، پرسه زنون تو كوچه ها

شبا يه گوشه از اتاق، گريه و آه بي صدا

 

مثل همون خواب سياه، رفت و منو تنها گذاشت

گفتن اين قصه تلخ، ارزش خوندنو كه داشت

 

خواب ديدم از تو دور شدم، واي عجب خواب بدي

گفتم بيا با هم بريم، گفتي كه راهو بلدي

 

هر چي صدات كردم نرو، اما به جايي نرسيد

يكي يه جا فرياد ميزد، ديوونه از قفس پريد

+ نوشته شده در  Wed 29 Apr 2009ساعت 13:30  توسط دستام  | 

 

 شبي پسر كوچكي نزد مادرش،كه در اشپزخانه در حال پختن شام بود رفت و يك برگ كاغذ به او داد.مادر دستهايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.پسرك با خط بچه گانه اي نوشته بود:

صورت حساب

---------------

كوتاه كردن چمن باغچه                                 5دلار

مرتب كردن اتاق خوابم                                  1دلار

مراقبت از برادر كوچكم                                  3دلار

بيرون بردن سطل زباله                                  2 دلار

نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم                   6دلار

------------------------------------------------------

جمع بدهي شما به من:                                    17دلار

مادر كه به چشمان منتظر پسرش نگاه ميكرد،چندلحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه ي صورت حساب فرزندش اين عبارات را نوشت:

بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي                                هيچ

بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم                   هيچ

بابتتمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي                  هيچ

بابت غذا،نظافت تو و اسباب بازي هايت                                                 هيچ

و اگر تمام اين ها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.

وقتي پسر انچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد گفت:مامان.........دوستت دارم.

آنگاه قلم را برداشت و زير صورت حساب نوشت:قبلا به طور كامل پرداخت شده.

سلام دوستای گلم خوبین

ببخشید هیچکس رو نگفتم که بیاد

آخه دوست ندارم خبری که دوست ندارم بدم

رو

به دوستای گلم بدم

آخه شاید ناراحتتون کنم

لطفا منو از لینکدونیتون پاک نکنین

دیگه نمیخوام آپ کنم

چون اشتیاقی ندارم که بیام

بهترین دوستم نوشته که داره میره

ببخشید تورو خدا

ولی میام

یه روزی

هر موقع بیام نت میام وبمو میبینم

لطفا نظر واسم بذارین عزیز

بدون واسه من خیلی مهمه که

با این که

خبر ندادم

اما اومدی پیشم

یا علی

بدرود

داستان من هم تموم شد

حلالم کنید

بابای

 

 

+ نوشته شده در  Thu 19 Feb 2009ساعت 15:46  توسط دستام  | 

سلام سلام

(این متن رو فردا بخون)

حتما میگین چرا داستان نذاشتم؟

آخه این آپم فقط واسه یه خبره

اونم اینه که امروز

تولد منــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

تولدم مبارک

۲۰ بهمن شد

ببینم بهم کادو چی میدی ها؟


۱)گل میدی؟

۲)بوس میدی؟


۳)بهم میخندی؟

۴)یه لبخند بهم میزنی؟

۵)یه جمله زیبا نثارم میکنی؟

۶)اصلا حرفی نمیزنی چون واست اهمیتی نداره؟

لطفا عدد گزینه خود را به شماره ۲۰۰۰۹۰ ارسال فرمایید

خوب دیگه

همین

تولدم مبارک

تا بعد

بابای

 

+ نوشته شده در  Sat 7 Feb 2009ساعت 14:8  توسط دستام  | 

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره
سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت. داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟ دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟ دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟ دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟ مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟ دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد لبخندي زد وگفت: آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در باشيکاگو بود.فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟ دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.

                                                                                                                             پایان

 

سلام سلام

ایشالله همه حالشون خوبه

فردا یه اتفاق خیلی بزرگ افتاده

فرشته اسمونی من که منو آورده اینجا

توی این دنیای زیبا

به دنیا اومده

خدا همیشه حفظش کنه ایشالله

همه این گل ها فدای دل مهربونش

با اون قلب رعوفش

تا بعد

بابای

 

+ نوشته شده در  Thu 29 Jan 2009ساعت 13:39  توسط دستام  | 

 

سالها پيش كه من به عنوان داوطلب بيمارستان كار ميكردم،دختري به بيماري عجيبي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال كمي از خون خانواده اش به او بود. او فقط يك برادر پنج ساله داشت.دكتر با برادر كوچك دختر صحبت كرد.پسرك از دكتر پرسيد:ايا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟دكتر جواب داد:بلي و پسرك قبول كرد.پسرك را كنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل كرديم،پسرك به خواهرش نگاه كرد و لبخندي زد و در حالي كه خون از بدنش خارج ميشد،به دكتر گفت:آيا من به بهشت ميروم؟پسرك فكر ميكرد كه قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهد!

                                                   پایــــــان

 

 سلام به همه دوستان گلم

 امید وارم خوب باشین

 یه چند تایی جمله و از این چیزا بود

 دلم نیومد واستون نذارم

ایشالله که خوشتون بیاد:

کاش می شد اشک را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد
کاش می شد ازمیان لحظه ها
لحظه دیدار را نزدیک کرد

 

غرور هدیه شیطان است

 و عشق هدیه خداوند

و ما هدیه شیطان را به هم می دهیم

ولی هدیه خداوند را از یکدیگر پنهان می کنیم

 

 

بغض بزرگترين نوع اعتراضه

اگه بشکنه ديگه اعتراض نيست التماسه

 

خوب دیگه زیاد حرف زدم

ببخشید از همه

دیگه باید برم

شاد باشین

تا بعد

بابای

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sat 17 Jan 2009ساعت 10:31  توسط دستام  | 

در بيمارستاني،دو بيمار در يك اتاق بستري بودند.يكي از بيماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش كه كنار پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.انهاساعت ها با هم صحبت ميكردند؛از همسر،خانواده،خانه،سربازي،يا تعتيلاتشان با هم حرف ميزدند و هر روز بعد از ظهر بيماري كه تختش كنار پنجره بود،مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون پنجره ميديد،براي هم اتاقيش توصيف ميكرد.پنجره رو به يك بود كه درياچه زيبايي داشت.مرغابي ها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايق هاي تفريحيشان در اب سرگرم بودند.درختان كهن،به منظره بيرون،زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده ميشد.همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد،هم اتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد و روحي تازه ميگرفت.روزها و هفته ها سپري شد.تا اينكه روزي مرد كنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند.مرد ديگر كه بسيار ناراحت بود تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند.پرستار اين كار را با رضايت انجام داد.مرد به ارامي و درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون پنجره بيندازد.بالاخره ميتوانست ان منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در كمال تعجب،با يك ديوار بلند مواجه شد!!!!مرد،متعجب به پرستار گفت كه هم اتاقيش منظره دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي كرده است.پرستار پاسخ داد:ولي آن مرد كاملا نابينا بود!... 

                                                                                پایـــــــــــان

 

             

+ نوشته شده در  Wed 7 Jan 2009ساعت 19:54  توسط دستام  | 

پيرمردي در ساحل دريا در حال قدم زدن بود،به قسمتي از ساحل رسيد كه هزاران

ستاره دريايي به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دختري را ديدكه ستاره

هاي دريايي را ميگرفت و يكي يكي به دريا مي انداخت.پيرمرد به دخترك گفت:دختر

كوچولوي احمق،تو كه نميتوتني همه اين ستاره هاي دريايي را نجات دهي،آنها

خيلي زياد هستند.دخترك لبخندي زد و گفت:مي دانم ولي اين يكي را كه ميتوانم

نجات بده و يك ستاره دريايي را به دريا انداخت و اين يكي و به دريا انداخت و اين

يكي...               پایان

 

سلام به دوستای گلم

توی آپ قبلی خیلی ها نیومدن

در صورتی که من به همشون گفتم

مهم نیست.

ازشون ممنونم که در ابتدا تنهام نذاشتن

ولی چند نفری بودن که بار همشون رو به دوش کشیدن

من باید از همشون یه تشکر مخصوص بکنم

اول از همه نسترن جون که واقعا ازش ممنونم

www.heavenlovely.blogfa.com

دوم بهار خانومه که خیلی دیر با وبش آشنا شدم

اما تو همین وقت هم خیلی به من لطف کردن

www.taghvimebahari.blogfa.com

نفر سوم زهرا جان هست

که من خیلی وبش رو دوست دارم

www.tiyamm.blogfa.com

نفر بعدی ندا جان هست

ایشون هم از ابتدای وبم بهم لطف داشتن

http://www.rainbow18.blogfa.com

همین طور از سودابه خانوم گل

یه تسلیتم باید بهش بگم

اخه پرسپلیس باخت

میدونم الان خیلی ناراحته!

http://perspolis2atisheh.blogfa.com

در آخر هم از خیلی ها

مینو جان

اقا پویا

پریسا خانوم

سایه

و همه کسایی که اومدن

دیگه ببخشید وقتتون رو گرفتم.نمیدونستم چه طوری باید جبران کنم

واسه همین گفتم رسما توی این آپ تشکر کنم

شاید ذره ای از محبت شما جبران شه

همتون رو دوست دارم

ممنونم که تنهام نمیذازین

منتظر حضور دوباره همه شما

تا بعد

بابای

 

+ نوشته شده در  Wed 31 Dec 2008ساعت 10:6  توسط دستام  | 

در افسانه ها امده است،روزي كه خداوند جهان را افريد،فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از انها

 خواست تا براي پنهان كردن راز زندگي پيشنهاد بدهند.

يكي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا،ان را در زير زمبن مدفون كن.

فرشته ديگري گفت:آن را در زير دريا ها قرار بده.

و سومي گفت:راز زندگي را در كوه ها قرار بده.

ولي خداوند فرمود:اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل كنم،فقط تعداد كمي از بندگانم قادر خواهند

بود ان را بيابند،در حالي كه من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد.

در اين هنگام يكي از فرشتگان گفت:فهميدم كجا...اي خداي مهربان،راز زندگي را در قلب بندگانت قرار

بده،زيرا هيچ كس به اين فكر نمي افتد براي پيدا كردن ان بايد به درون خودش نگاه كند.

و خداوند اين فكر را پسنديد...

                                                                                                   پايان

سلام به همه دوستان

ببخشيد اين آپ اينقدر دير شد

اميد وارم خوشتون اومده باشه

ممنونم كه تنهام نميذارين

تا بعد....باباي

 

+ نوشته شده در  Fri 26 Dec 2008ساعت 10:47  توسط دستام  | 

يك سخن ران معروف در يك جلسه اي كه دويست نفر در ان حضور داشتند،يك اسكناس بيست دلاري از جيبش بيرون اورد و پرسيد:  چي كسي دوست دارد اين اسكنان را داشته باشد؟

دست همه حاضرين بالا رفت.

سخن ران گفت:بسيار خوب،من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل ان مي خواهم كاري بكنم.

سپس در برابر نگاه هاي متعجبب،اسكناس را مچاله کرد و باز پرسيد:چه كسي هنوز مايل است صاحب اين اسكناس باشد؟و باز دست همه بالا رفت.

اين بارمرد،اسكناس مچاله شده را روي زمين انداخت و چندبار ان را لگد كرد و با كفش خود ان را روي زمين كشيد.بعد اسكناس را برداشت و پرسيد:خوب،حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود؟و باز دست همه بالا رفت.

سخنران گفت:دوستان،با اين بلا ها كه من سر اسكناس اوردم،از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شما خواهان ان هستيد...در زندگي واقعي هم همين طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي كه ميگيريم يا با مشكلاتي كه رو به رو ميشويم،خم مشويم،مچاله ميشويم،خاك الود ميشويم و احساس ميكنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اين گونه نيست و صرف نظر اينكه چه بلايي سرمان امده است، خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند،ادم پر ارزشي هستيم ....

                                                                        پایان

 

جوجو جان

نمیدونم چرا وبت بالا نمی یاد.به خدا اولين فرصت ميام.ببخشيدااااا.باي

 

 

+ نوشته شده در  Fri 19 Dec 2008ساعت 14:33  توسط دستام  | 

 

در شهري دور افتاده،خانواده فقيري زندگي مي كردند.پدر خانواده از اينكه دختر پنج ساله اش مقداري پول براي خريد كاغذ كادوي طلايي رنگ مصرف كرده بود ناراحت بود زيرا همان مقدار پول هم به سختي به دست مي امد.

دخترك با كاغذ كادو يك جعبه را بسته بندي كرده و ان را زير درخت كريسمس گذاشته بود.

صبح روز بعد،دخترك جعبه را نزد پدرش برد و گفت:بابا،اين هديه من است.

پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و ان را باز كرد.

داخل جعبه خالي بود!

پدر با عصبانيت فرياد زد:مگر نمي داني وقتي به كسي هديه مي دهي بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري؟

اشك از چشمان دخترك سرازير شد و با اندوه گفت:بابا جان،من پول نداشتم ولي در عوض هزار بوسه برايت داخل جعبه گذاستم.

چهره پدر از شرمندگي سرخ شد،دختر خردسالش را در اغوش گرفت و او را غرق بوسه كرد

                                                                                                   پايان

 

سلام به همه دوستان اميدوارم خوب باشين

راستي عيدتون مبارك

ممنون از نظراي زيباتون

تا آپ بعدي

باي باي

+ نوشته شده در  Wed 17 Dec 2008ساعت 12:25  توسط دستام  | 

یافتن ملیون ها دوست به خدا معجزه نیست.معجزه اینه که یه دوست پیدا کنی که توی ملیونها راه با تو بمونه

توی زندگی دو نفر باش:برای خودت زندگی کن.برای دیگران زندگی باش

از دوست خوبم *بچه محل*

از دوستام هر کی دوست داره مطلبی به صورت خصوصی بفرسته تا به نام خودش صبط شه البته اگر مایلید تا بعد یا حق

+ نوشته شده در  Tue 16 Dec 2008ساعت 16:39  توسط دستام  | 

سلام به همه عزیزان خوبین؟

خوب:

۱

۲

۳

شروع...

 

 

+ نوشته شده در  Tue 16 Dec 2008ساعت 14:25  توسط دستام  |